تبليغاتX
پسین تنگی

پسین تنگی

8

بابای خوب
دلم کلی برایتان تنگ شده است!
این روزها گاهی وقت درس خواندن دلم که می گرفت روی همان کاغذ پاره‌هایی که تمرین دودوتا چهارتا می‌کردم برایتان یادداشت می‌نوشتم. یکی دوتاییش را نگه داشتم که سر فرصت منتقل کنم اینجا.

تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 2:43  توسط   | 

7

بابا
سرم دارد تیر می‌کشد. دارم مریض می‌شوم. نه. دارم مریض‌تر می‌شوم. نفسم سنگین است و نبضم بدجور می‌زند. بد جور بچه شده‌ام. حرفهام بی‌منطق و از روی احساسات است. از روی غریزه. هر روز بیشتر از روز پیش احساس می‌کنم که به من تجاوز شده است. هیچ هم نمی‌دانم چرا. هیچ هم نمی‌دانم کی،کِی یا کجا؟!
دیشب به یکی از دوستهام گفتم چقدر توهین؟! گفت مگر تازگی دارد؟ وادارمان می‌کنند ده دوازده واحد اخلاق اسلامی و بینش اسلامی و تفسیر حدیث و چه و چه بخوانیم اینها توهین نیست؟!
دست کم روزی یکی دوتا از این یادداشت‌ها را می‌نویسم و پاک می‌کنم. برای شما می‌نویسم اما حتی از اینکه شما این خزعبلات را بخوانید و توی دلتان به من بخندید می‌ترسم. بابا شما فکر می‌کنید آدم خودش است؟ محیطش است یا آن چیزی است که از قاطی شدن اسپرم پدرش با تخمک مادرش بدست آمده؟ می بینید؟ یک واکنش است. مثل فرمول H2O . اکسیژن با هیدروژن قاطی می‌شود و ما –بستگی دارد به اینکه کجا باشیم و در چه حالی- می‌خوریم و می‌گوییم:"خنک نبود" یا "طعم بدی داشت" یا "فدای لب تشنه حسین" یا "نوش" می‌بینید؟ به همین راحتی به همین سادگی مثل پودر کیک رشد! ما، "ما"یی که سرمان توی بیضه‌های پدرمان گیر کرده و پایمان توی رحم مادرمان (یا به عکس) ماحصل یک ادغام هستیم. و فکر می‌کنید که توی این ادغام چنددرصد نقش خواهیم داشت؟!
حوصله‌ام بدجور سر رفته. دلم می‌خواهد خودم را بالا بیاورم که نمی‌شود. چند روز دیگر آخرین امتحانم که تمام شد می‌روم شیراز. می‌روم  چند روزی خودم را گم و گور کنم میان ونگ‌ونگ خواهرزاده‌هایم. میان روزمره‌گی‌ها و دغدغه‌های احمقانه‌ام. برای من فرق نمی‌کند بابای عزیز، که از این ادغام گلشیری حاصل شود یا ر.اعتمادی. سیمین دانشور یا فهیمه رحیمی...
پیش‌ترها گفته بودم:
"حالا تهمینه که سهراب می‌زاید
یا ماری‌کوری....
داغ شده‌ام برای دستهای تو
که مثنوی ِ هفتاد من کاغذ می‌گوید برای پوست من
آهن‌ربای عزیزم..."
می‌بینید؟ جداً حالا تهمینه که سهراب را ‌زاییده، یا ماری کوری یا زینو که هشت پسر بزرگ کرده و حالا شبها از بی‌کسی توی خیابان می‌خوابد! چه فرق می‌کند بابا؟ هر کدام درد خودشان را دارند. جز این است؟! می‌بینید؟ طعنه می‌زنم به "مرد" که ای آهن‌ربا، قصه‌ی دستهای تو برای پوست من مثنوی هفتاد من کاغذ است. اما باز وقتی مردی را دوست میدارم، راست‌راستی داغ می‌شوم برای کشیدن سرانگشتهاش رو پوست تنم! همه‌اش دروغ است. حکایت،حکایت همان تاج کاغذین و گلی است که چند وقت پیش گفتم! ‌
"اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم
از این تقلب از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است
فریبنده‌تر نبود؟"
شما می‌گویید قاطی نشو. حسد نکن. رشک نبر. بی‌تفاوت باش. خب. چه می‌ماند مگر؟ خواندن؟ نوشتن؟ بابا راستی راستی جنس این خواندن و نوشتن برای شما چیزی ورای همین رشک و حسد و دوست داشتن و خوابیدن و دادن و گرفتن است؟!

شک دارم. شک دارم که اینطور باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 22:20  توسط   | 

6

فردا صبح امتحان دارم و هنوز کتاب را به نیمه هم نرسانده‌ام. دلم را خوش کرده‌ام به نمره میان ترم. داشتم اختلالات شخصیت را می‌خواندم. به مبحث اختلال پانیک که رسیدم دیدم در توضیح عوارض بیماری نوشته:"کمبود نفس، سرگیجه،حالت تهوع... و بیمار ممکن است دچار ترس از دیوانه شدن، مردن و ترس ِ از دست دادن اختیار شود"!! و من ناگهان به یاد ماجرای چند وقت پیش افتادم و یک لحظه مو روی تنم سیخ شد!

"دیشب خیلی بد خوابیدم. مدتهاست که شبها خواب راحت ندارم اما دیشب دیگه از اون نوبرونه هاش بود! جالب اینجاست که دیشب وسط اون کابوس جهنمی وقتی شروع کردم به داد کشیدن و مَ مثل همیشه به دادم رسید و منو بیدار کرد همه چی یادم بود اما الان هیچی یادم نیست!فقط یادمه که وقتی م منو بیدار کرد با یه حالت کاملا عصبی می خندیدم و از خنده خودم وحشت می کردم! به شکلی که الان که یادم میاد تنم مورمور میشه. و به تمام چیزهای احمقانه ای که ممکنه اتفاق بیفته فکر می کردم! مثلا فکر می کردم نکنه مثل دختر عموی مامان که یکشبه دیوونه شد منم دیوونه بشم؟! دیشب میون گریه و خنده از وحشت این فکر داشتم  می مردم. مطمئنم که م متوجه خنده های هیستریکم نبود و من برای اینکه نتونه صورتم رو ببینه که چطور وقت خندیدن دارم گریه می کنم پتو رو کشیدم رو صورتم و بعد ازش خواستم که تو تخت من بخوابه اما اون گفت که جا نمیشه. یه پتو پهن کرد کف اتاق و دوتایی اونجا خوابیدیم و  من مثل تمام لحظه های بعد از کابوس دیدن دستشو تو دستم گرفتم و خوابیدم..."

 

 

 

 

پ.ن: بابا این نامه هم قطعا برای شما نوشته شده. خواستم بدانید که اگر اول نامه شما را مخاطب قرار ندادم دلیل بر این نیست که این یک یادداشت آزاد بوده.
شب خوش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 23:43  توسط   | 

5

بابا
دلم می‌خواهد بنویسم. اما چیزی توی ذهنم نیست. آنقدر سَرخورده‌ام از این زندگی لعنتی که نمی‌دانم برای چی یا کی باید ادامه بدهم.
رسماً برای خودم تشخیص اوتیسم داده‌ام و برای مداواش هم مرگ موش باید تجویز کنم! (چرا این روزها این "موش" اینقدر توی ذهن من می‌دود؟)
امروز روز خوبی نبود و البته این تازگی ندارد. اما این دو خیلی برایم تازگی داشت: هیچ روزی در تمام عمرم اینقدر نترسیده بودم و بدتر از آن هیچ گاه خشونت را اینقدر نزدیک ندیده بودم. هیچوقت ندیده بودم توی چهره‌ی یک آدم اینهمه خشونت موج بزند......
چرا اینروزها از آرام کردن خودم اینقدر عاجز شده‌ام؟ چرا نمی‌توانم چشمهام را روی هم بگذارم و خودم را بسپارم به صدای نامجو که چرخ می‌خورد توی فضا اما مثل همیشه نمی‌نشیند روی سرانگشتهام تا شقیقه‌هام را نوازش کند؟
سرانگشت را که یادتان هست بابا؟! از تمام تن، برای من سرانگشتها بیشترین سهم را در کشف ِ دیگری دارند. و حالا این سرانگشتها حتی قدرت نوازش شقیقه‌های خودم را هم ندارند ...

                                                                                       

                                                                                                                ۲۵خرداد      

 

بابای عزیز
حال ِ خوب این روزها قیمت جان آدمیزاد است انگار! کتابهام روی هم تلنبار شده و هرچه سعی میکنم که حواسم را کمی به درسها بدهم نمی‌توانم.
دیشب "د.پ" گفت یک هفته است که هر وقت به تو زنگ میزنم اولین چیزی که بعد از سلام میگویی این است که: خبر تازه چه داری؟ و بعد که تخلیه اطلاعاتی می‌شوم  (مثلا برای اینکه بار طنز حرفهاش بیشتر بشود اینرا گفت) تازه یادت می‌افتد که بگویی: خب، خودت چطوری؟ درسهات را چه کردی؟ امتحان دیروزت چه شد؟!
گفت که خیلی تنها شده این‌روزها و درست هم‌الان که بیشتر از هروقتی به من نیاز دارد خودم را دریغ کرده‌ام از او و دیگر آن دختر سابق نیستم!
داشتن یک ارتباط کلامی ‌ِ تنها برای نگه داشتن یک رابطه کمی سخت است. به واقع کمی بیشتر از کمی! شاید اگر توی این رابطه "حضور" هم جایی داشت هردومان کمتر درگیر این فکر‌ها می‌شدیم.تو این اوضاع و احوالی که هست گاهی شرمم می‌شود که حتی از این راه دور لبهام را بچسبانم و گوشی تلفن را ببوسم... فکر اینکه کسی الان دارد کتک می‌خورد. کسی فحش می‌دهد،کسی به آتش می‌کشد،کسی میمیرد... هیچ برایم مهم نیست که چه برچسبی قرار است زده شود به پیشانی‌ام؛ سانتی‌منتال، جوگیر شده یا هر چیز ِ دیگری. این روزها وقت و بی‌وقت "گالیا"ی ِ‌ هوشنگ ابتهاج توی ذهنم چرخ می‌خورد...

دیرست گالیا
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
.....................

به این اداها کاری نداشته باشید بابا‍! خودم خودم را بهتر از هر کسی می‌شناسم. این جمله برایتان آشناست؟ " فقط می‌خواهید خودتان را برای خودتان جذاب‌تر کنید" به نظرم آنروز که این جمله ناگهان از دهانم پرید داشتم فرافکنی می‌کردم. راستش این تصویری است که همیشه از خودم در ذهن دارم. توی آینه به روی خودم تف می‌اندازم و حالم به هم می‌خورد از این ادا اصول‌ها. "انسان‌دوستی" از آن اصطلاحاتی است که تن من با شنیدنش کهیر می‌زند!
این‌روزها با استیصال و تنهایی میگذرد برایم..... یادتان هست که گفتید باید تنهایی را برایت تعریف کنم؟! به نظرم که تنهایی مثل شعر میماند. مثل عشق. که هیچ تعریف خاصی ندارد و هرکسی از ظن خود یارش میشود و چنین و چنان...

                                                                                                              ۲۷ خرداد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 17:47  توسط   | 

4

بابای عزیز

تمام استخوانهام دارد می‌ترکد از درد. و ذهنم آنقدر آشفته و در هم است که هیچی را نمی‌توانم از توی قفسه‌های به هم ریخته‌اش پیدا کنم. این احساس یأس ناگهانی دارد از پا درم می‌آورد. یک حس گمشدگی به شکل سرسام آوری توی رگ‌هام می‌دود و جیغ می‌کشد. همان جیغ زنانه که شما گفتید. حق با شماست، زن‌ها وقت استیصال جیغ ‌میکشند. اگر شده حتی توی خوشان!

 

"من مثل حس گمشدگی وحشت‌‌آورم

اما خدای من

آیا چگونه می‌شود از من ترسید؟

من، من که هیچگاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت‌بام‌های مه آلود آسمان

چیزی نبوده‌‌ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه‌ی قبرستان

موشی بنام مرگ جویده است"

 

اما نه. من هنوز معجونی از تمام اینها هستم. من دوست دخترم را دوست دارم. "د.پ" را دوست دارم. شما را دوست دارم بابا. بیهوده است اگر ادعا کنم که         موش ِ مرگ، مرا جویده است. کاش اینطور می‌‌شد. چشم‌هام را می‌بندم و تصورش می‌کنم.  موش کوری که دارد آرام آرام از سرانگشتهای پایم شروع میکند به جویدن. از روی پوست شروع میکند گوشت را می‌شکافد و من صدای خرتْ خرت ِ جویدن استخوانهای نازک انگشتهام را زیر دندان‌های نیشش می‌شنوم! این البته تصویر تازه‌ای نیست برای من. هشت- نه سال قبل این تصویر را توی یکی از داستانهام ساخته بودم. من برده‌ی خدا بودم و دستور داشتم چرم بکارم. و چرم‌ها سبز نمی‌شدند و موش کوری هر شب ریشه و ساقه‌های چرم‌ها را می‌جوید و خدا مرا مجازات می‌کرد... قسمت پایانی‌اش اینطور تمام میشد:

" به در اتاق خدا رسیدم. مثل یک جانور موذی دمم را روی زمین کشیدم و به تخت خدا نزدیک شدم. آهسته جلوی پایش زانو زدم و شروع کردم به بوسیدن.........................................دیدم که ناخنهای دستم به شکل محو چنگالهای یک موش کور در می‌آید و دندانهای نیشم بزرگ می‌شوند. میل وحشتناکی نسبت به جویدن در من بیدار شده بود و پیوسته به پاهای خدا بوسه می‌زدم. ناگهان متوجه شدم از پاهایش کرمهای کوچکی با بوی تعفن بیرون می‌زند و دانستم که با دندانهای دراز نیشم مشغول جویدن هستم. رفته رفته گوشهایم سنگین می‌شد و صدای صفیر شلاق و رعد و برق را نمی‌شنیدم . فقط می‌دیدم که کرم‌ها همراه با چرک،قاطی ِ خون من روی زمین می‌لولند و انگار موش کور کوچکی میان حفره‌ی جمجمه‌ام با احساس مطبوعی به من خیره شده بود."

وقتی شانزده ساله بودم برای اولین بار عضو یک انجمن داستان نویسی شدم. یادم می‌آید اولین باری که استاد از من پرسید "برای چی می‌نویسی،محرک تو در نوشتن چیست؟" گفتم:"نفرت" در غالب نوشته‌هام این نفرتِ گویا مادرزادی همراه من بوده. بگذریم از آن چندتا شعر عاشقانه. به قول لورکا "باقی همه مرگ بود و تنها مرگ"

چرا این چیزها آن هم این وقت شب و تو این فضای سردرگمی دارد به یادم می‌آید،نمی‌دانم. کاش بودید بابا. کاش یکنفر بود که فقط بود. آن وقتی که به ع.ر گفتم سکوت کن، فقط سکوت می‌خواستم. نه هیچ چیز دیگری. حس اینکه یکی هست. حالا گیریم کیلومترها دورتر از تو. از دست تو عصبی هست یا نیست. برایش مهم هستی یا نیستی. هیچ فرقی نمی‌کند بابا. فقط حس اینکه یکی در آن لحظه هست که به اندازه یک دقیقه برای تو وقت بگذارد- نه به اجبار البته- و پشت خط منتظر بماند. و به تو حس بودنش را القا کند با همین سکوت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 15:0  توسط   |